تبليغاتX
شهدای دبیرستان مفید
 
شهدا
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احيا عند ربهم يرزقون

به نام الله پاسدار خون شهدا كه رحمان است به همه و رحيم است بر مقربان درگاهش ( شهيدان ) كه مي فرمايد و حساب نكنيد كساني را كه كشته شدند در راه خدا مرده ، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند .

شهيد احمد بروجرديمرگ حق است و هيچ ترديدي در آن نيست هر گاه اجل رسد هيچ راه گريزي ديگر باقي نمي ماند و در هر حالت و هر كجايي كه باشيم در آن لحظات جانمان گرفته مي شود و خود ميمانيم و اعمالمان ، ديگر نه پدر و مادر به درد مي خورد و نه دوستان و آشنايان ، تنها چيزي كه ما را از عذاب قبر و آخرت نجات مي دهد حب اهل بيت است و حب اهل بيت چيزي جز اطاعت مطلق از آنان نيست .

بعضي بر اين عقيده هستند كه اين جواناني كه به جبهه مي روند و شهيد مي شوند اگر در شهر باقي مي ماندند شايد زنده مانده و از لذت اين دنيا بهره مند مي شدند ، اما چنين نيست زيرا كه اجل هر شخص از قبل ، جا و همچنين نوع مرگش مشخص شده و واقعا خوشا به حال كسي كه مرگش در جبهه حق عليه باطل باشد زيرا كه بهترين مرگ ها شهادت در راه خداست و واقعا آفرين و خوشا به حال آن پدر و مادري كه امانت خود را به بهترين وجه به صاحب اصليش پس داده و در مرحله اولين امتحان الهي پيروز در آمده و مرحله ي بعدي آن صبر بر مصائب و رفتار صحيح جهت به ثمر رساندن خون شهيد خود چون حضرت زينب ( ع ) و امام سجاد ( عليه السلام ) كه صورت واقعي واقعه ي كربلا را با صبر بر مشكلات ، بر گمراهان و غافلان آشكار نماياندند .

وصيت من به پدر و اقوامم اين است كه اگر لياقت پيدا كردم و خدا طلبيدم ،  در شهادتم صبر كنند و بي تابي نكنند زيرا كه پسرشان عاشق بود و با اين تغيير لباس و حالت به معشوق خود رسيد ، حال بعد از شهادتش به بهترين نعمات الهي كه همان رضاي خداست رسيده ، ولي نمي گويم كه گريه نكنيد زيرا كه همين گريه هاست كه اسلام را زنده نگه داشته و گريه براي شخص من نكنيد براي مظلوميت مولايم امام حسين (ع) و شهداي گمنام و مفقود الاثرها كنيد و بهترين گريه براي من ادامه دادن راهم است .

پس ، از پدر و مادر و همچنين اقوام خواهش مي كنم كه حلالم كنند و اگر خطائي ديده اند به بزرگواري خود مرا ببخشند زيرا كه در آن دنيا خيلي همت كنم كه جواب اعمال خودم را در برابر خداوند متعال بدهم و ديگر جواب شما را نمي توانم بدهم و از شما خواهش مي كنم كه اگر هر گونه حسابي روي من باز كرده بوديد آن را ببنديد كه من را خودم را پيدا كرده ام و خواهش مي كنم حامد و حميد را طوري تربيت كنيد كه راه برادرشان را ادامه دهند .

همچنين از شما مي خواهم كه تا آخرين نفس حامي اين انقلاب اسلامي و ولايت فقيه باشيد و اگر كمبودي و نقطه ي ضعفي وجود دارد روي آن تكيه نكرده و آن را بزرگ نكنيد بلكه سعي كنيد از مرحله ي حرف خارج شده و به مرحله ي عمل وارد شويد و بيشتر به نقاط قوت بپردازيد و اگر خواستيد مجلس ختمي بگيريد مجلس را به نام شهيدان گمنام و مفقود الاثرها كه هيچ عزاداري و مجلسي به يادبودشان گرفته نمي شود ، بگيريد.

و حال وصيتم به دوستانم اين است كه همانطوركه حسن ها و عليرضاها و محسن ها و ابراهيم ها رفتند من هم راه آنان را پيدا كرده و مي روم . بچه ها اين را بدانيد كه روزي همه ميرويم چه زود چه دير چه در وقت جواني و چه در پيري ولي آنچه كه مهم است اين است كه در لحظه رفتن حسين گونه رويم يا در رختخواب در حالي كه در خواب غفلتيم برويم .

بچه ها هيچ عذر و بهانه اي باعث نرفتن به جبهه نمي شود و همانطور كه امام ما فرموده هم اكنون رفتن به جبهه از فروع دين واجب تر است . اگر مسئله درس است خوب مگر پيكاني و مشايخي و سروي و همچنين مسئله اي نداشتند ، مگر آنها هم بدشان مي آمد كه درس بخوانند و مهندس و دكتر شوند و يك زندگي راحت داشته باشند . بچه ها خودمان را گول نزنيم كه ما درس مي خوانيم و دكتر يا مهندس شده و بعد با استفاده از علممان به انقلاب خدمت مي كنيم آيا هر چقدر بخوانيد از شيخ علي تهراني يا شريعتمداري و عالمتر مي شويد مگر شما به آينده و حالت روحي خود مطمئنيد آيا آنقدر تقوا داريم كه از وسوسه هاي شيطان جان سالم بدر بريم تا بعد به انقلاب و اسلام خدمت كنيم به خدا قسم اينها همه يك بهانه است آخر مگر كار جنگ با گفتن اينكه ديگران مي روند، ما درسمان را بخوانيم انجام مي شود ، البته اين سوء تفاهم پيش نيايد كه با درس مخالفيم ما اين را مي گوييم كه هر كدام اولويت دارد ، اول بايد آن انجام شود . خلاصه جبهه و امام و انقلاب اسلامي را تنها نگذاريد و با دعا و قرآن مانوس شويد و نماز اول وقت و جماعت را ترك نكنيد .

البته البته اين فكر را نكنيد كه دارم به شما توصيه و امري مي كنم ، زيرا كه ما كوچكتر از آنيم كه به شما بزرگان امري كنيم . خلاصه از كليه دوستانم و معلمان مي خواهم كه مرا حلال كنند و اگر بدي ديده اند به بزرگي خود مرا ببخشيد و سلامم را به همه برسانيد مخصوصا به امام

نه بيان بيان فضل كردم كه نصيحت تو گفتم    هم ازآدمي شنيدم نشان آدميت

در جمع خوانده نشود .

تذكرات :

1-      سعي كنيد جنازه ام از مدرسه تشييع شود .

2-       27 روز روزه ي قضا بابت ماه مبارك رمضان و 18 روز روزه ي نظري مانده

3-       دادن 1000 تومان به جبهه در جهت نزول و

4-       1000 تومان به بابا جهت . .؟ .  اعمال گذشته ام

5-       مصرف اموالم تا آنجا كه مورد احتياج خانه [است] و بقيه به جبهه و فقيران

6-       احتياطاً يك سال نماز برايم بخوانيد.

تاريخ : 30/3/66

احمد بروجردي

امضا :  ...

امضاي شاهد : حبيبي

 

  نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 23:30  توسط   | 

طرحِ زيرسازي و ساماندهي الكترونيكي
‏‏ اطلاعات شهداي مفيد (نسخه صفرم- دي 86)‏

گام نخست: شناسايي، برنامه‌ريزي

‏1-1 فهرست‌برداري و شناسايي
‏1-1-1 سرفصل‌هاي محتوايي موجود
‏1-1-2 انواعِ محتواي موجود
‏1-1-3 قالب‌هاي محتوايي موجود
‏1-1-4 بايگاني‌ها و اماكن نگهداري فعلي اطلاعات‏
‏1-2 تدوين طرح جامع و فازبندي كلي
‏1-2-1 مشخص كردن اهداف و ايده‌آل ها
‏1-2-2 مشخص كردن برنامه هاي اجرايي
‏1-2-3 مشخص كردن حق و حقوق مادي و معنوي اطلاعات
‏1-2-4 مشخص كردن هزينه‌ها، سرمايه گذاري ها و درآمدهاي احتمالي

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 22:9  توسط   | 

 

پنج شنبه ، 28 فروردين 1365

 ... قبل از شام بين دو نماز ياد حلاجيان افتادم كه خيلي حالم گرفته شد و كم مانده بود گريه ام بگيرد، مخصوصاً اينكه امشب شب چهلم اوست. ولي متأسفانه جايي براي به ياد او گريه كردن نيافتم، تا اين كه در اتوبوس ،اول دعاي كميل اين فرصت را يافتم.

 

                                      شهید امیری مقدم

 

يك شنبه 31 فروردين 1365

 ...قرآن را باز كردم، چشمم به عكس حلاجيان افتاد، باز هم به ياد سر بريده اش افتادم و نفسي سوزان بر آوردم. دلم ميخواست همانجا تنها مي شدم و به يادش گريه مي كردم. به ياد چهره نورانيش و تقيدش نسبت به مستحبات و مكروهات، به ياد آنكه هر وقت نگاهش مي كردم خوشحال مي شدم از اينكه اگر برگرديم تهران، دوستي دارم كه مي توانيم به همديگر اعتماد كنيم و در مشكلات روحي دست همديگر را بگيريم.

 

شنبه 20 ارديبهشت 65

عجيب است نمي دانم چطور شده ، چند وقتي است كه دائماً با وضو هستم و شبي نيست كه بدون وضو بخوابم. اصلاً دست خودم نيست . يكدفعه كه به خودم مي آيم متوجه مي شوم كه تمام روز را با وضو بوده ام. شايد به خاطر اين است كه هيچ مشقّتي ندارد يا به يا به خاطر اين است كه بچّه ها ببينند يا خدا كند به خاطر اين باشد كه خداوند عنايتي كرده و توفيق داده در اين لحظات زندگي دائماً با وضو باشيم.

خدايا نيّتم را در اين امر و تمام اعمال ديگرم خالص بگردان وبه توفيقاتم روز به روز ولحظه به لحظه بيفزا، آمين!

[شبي شهيد] بلورچي را ديدم كه ايستاده بود من رفتم جلو، ابتدا نمي شد او را بوسيد يادم نيست براي چه ولي بعد اورا بوسيدم .

يا در جايي ديگر ميگويد:جايي بود كه بلورچي را ديدم و با او مصافحه كردم و چون من مي دانستم شهيد شده از فراق و شدّت تنهايي گريه كردم ولي نمي خواستم جلوي بلورچي اشك بريزم ولي هر كاري ميكردم نمي توانستم جلوي اشكهايم را بگيرم.

 

شنبه ،3خرداد 1365

...شب به ياد ماندني:

حدود ده نفر به جمعمان اضافه شدند و من نميدانم كه بقيه كجا خوابيده اند كه پشه اذيّتشان نكند ولي من توي اتاق خوابيدم.

آقا، چشمت جهنّم را نبيند. خدا بگويم اين قرارگاه را چه كند. همين امشب كه زياد شديم برق را قطع كردند. نصف شب ساعت 5/12 بود كه يكدفعه از شدّت گرما و از بس عرق كردم ، از خواب پريدم و بدون معطّلي رفتم بيرون آب خوردم. اصلاً نمي دانستم چه كار بكنم. بيرون از بس پشه بود نمي شد ايستاد. داخل هم از بس گرم بود نمي شد نفس كشيد. دوباره مجبور شدم بخوابم ولي چه خوابي؟!

خواب كلافگي، خواب زهر مار، خواب درون آتش ... فقط يك خاصيت داشت و آن اينكه از عذاب جهنّم كم مي كرد. انشاءالله هر قطره عرق سيلي مي شد وشعله اي از آتش جهنّم را خاموش مي كرد. اگر به خاطر اين نبود مگر مرض داشتم بيايم جبهه؟!

خدايا شكرت.اگر اين جنگ نبود ما چه ميكرديم؟ چه طور مي شد اميدوار بود كه چيزي براي آخرت ذخيره شده است؟

اما كار به همبن جا تمام نشد. ساعت 3 يكي آمد بيدارم كرد و گفت : پاشو نوبت پاس توست. خدايا قبول كن. خدايا نيّتم را خالص بگردان. خدايا مرا در آنچه رضاي توست موفق گردان!

اي كاش فقط بيدار بودن و نگهباني بود. مبارزه با پشه ها هم جزء پاس بود. يك دقيقه نمي شد آراممان بگذارند. هر چند وقت يكبار مي بايست محكم ميزدي توي سر و گردن و دست و پايت تا نيشت نزنند. خدا حفظشان كند. اينها هم مأمور تقليل عذاب دوزخند.

خدا يا! هر بلايي داري توي همين دنيا به سرمان بياور (البته به اندازه ي ظرفيتمان( ولي توي آن دنيا ديگر نوكري آقا امام حسين(ع (را نصيب گردان!

 

                                       شهید امیری مقدم

 

  نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 16:3  توسط   | 

بسم الله الرحمن الرحيم

در ذيل محتواي مراسم هفته شهداي امسال مفيد ۲ خدمتتان ارائه مي گردد. خواهشمندم تا دوستان و صاحب نظران چنانچه نظري دارند ارسال نمايند.

پيشاپيش از اينكه با فكر خود به ما كمك مي كنيد ممنون و متشكرم.

نام هفته : مدرسه ما هميشه زنده است.

روز اول(شنبه ۱۱/۱۲/۸۶) : معلم
جايگاه حضرت امام(ره) ، شناخت حضرت امام(ره)، معلم شهادت، معلم تمام(عرفان، كلام، فلسفه، اخلاق، ...) ولايت، معلم واقعي كيست؟ بحث معلم و شاگرد

روز دوم(يكشنبه ۱۲/۱۲/۸۶): ثبت‌نام
تصميم(آسماني، زميني) ـ شهادتين ثبت‌نام اول ـ ثبت‌نام اعزام ـ ثبت گمنامي، شب عاشورا ـ ثبت‌نام عاشورايي.

روز سوم(دوشنبه ۱۳/۱۲/۸۶): تكليف
وظيفه ، شناخت وظيفه و تكليف، انجام وظيفه، مأمور به وظيفه نه نتيجه، تكليف امروز(فردا)، مكلف، حضرت زينب(س)

روز چهارم(سه شنبه ۱۴/۱۲/۸۶): فراغت
استقامت، جدايي از تعلقات، فراغ از دين، فارغ از دنيا، هيچوقت فراغت از تكاليف ايجاد نمي‌شود
مازنده به آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

روز پنجم(چهارشنبه ۱۵/۱۲/۸۶): امتحان
انتخاب، جهاد و محك نهايي، فيلم جلسه هفتگي بلورچي ـ كرب‌وبلا

روز ششم(پنج شنبه ۱۶/۱۲/۸۶): كارنامه
كارنامه اعمال با شهادت مي‌درخشد، ارائه كارنامه هفتگي اعمالمان به امام زمان(عج) قيامت
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو  يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو

منتظر نظرات شما هستيم.

  نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 15:20  توسط   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه :

همان گونه که مستحضرید هفته شهدا دبیرستان مفید ۲ در تاریخ ۱۱/۱۲/۸۶ لغایت ۱۷/۱۲/۸۶ همزمان با دهه آخر ماه صفر برگزار می شود.

و بازهم همان گونه که مستحضرید این زمان دقیقاْ مطابق با تاریخ برگزاری هفته شهدا در دبیرستان مفید۱ می باشد.

نکته ای که قابل بحث و بررسی است، این نکته می باشد که همواره هر دو دبیرستان می دانند که این مراسم در برنامه سال تحصیلی شان می باشد، پس چرا بعد از چندین سال متوالی بازهم شاهد چنین اتفاقی هستیم که می توان آن را با یک تلفن ساده حل کرد!

انتظاری که از برنامه ریزان هر دو دبیرستان می رود این است که هنگام تنظیم تقویم اجرایی دبیرستان، این یک مورد را با یکدیگر هماهنگ کنند تا مجدداْ شاهد این اتفاق نباشیم.

البته شایان ذکر است که از این تلاقی بیشتر دبیرستان مفید۲ آسیب می بیند.

معایب تلاقی :

۱- عدم حضور خانواده های شهدا در دبیرستان مفید ۲

۲- عدم استفاده از امکانات که در صورت عدم تلاقی می توان به صورت اشتراکی از آنها استفاده کرد(مانند قاب عکس شهدا)

۳- سر در گمی برای خانواده های شهدا و همچنین مدعوین و سخنرانان برنامه های روزانه

۴- تلاقی برنامه بهشت زهرا(س) و شلوغی های احتمالی بر سر قبور شهدا و عدم استفاده بهینه از این برنامه

۵- عدم استفاده از هفته شهداها توسط مدارس و فارغ التحصیلان مدارس، که در صورت عدم تلاقی دانش آموزان و فارغ التحصیلان می توانند از هر دو فضای پیش آمده براي شهدا استفاده نمايند.

يك پيشنهاد :

به نظرم مي رسد كه از اين تلاقي ها مي توان استفاده هم نمود. به نظرم رسيد، شايد بتوان در قالب يك برنامه مشترك از اين تلاقي استفاده كرد.

شايد بتوان در شب آخر مراسم، مراسم مشتركي برقرار كرد و تمامي خانواده شهدا را در اين برنامه دعوت كرد. و تمام وقت و هزينه هاي هر دو مدرسه را براي اجراي يك برنامه مشترك هزينه كرد.

شايد هم بتوان در بهشت زهرا(س) يك هماهنگي انجام داد و برنامه مشترك بهشت زهرا را اجرا كرد.

. . . .

يا علي

  نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 15:9  توسط   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

همانطور كه اطلاع داريد، هفته‌ي شهداي سال جاري دبيرستان از تاريخ 11/12/86 لغايت 16/12/86 برگزار خواهد شد.اين زمان بين روز‌هاي اربعين و 28صفر قرار دارد و از اين رو داراي موقعيتي خاص مي‌باشد.

به پيوست نقشه‌ي نهايي اوليه‌ي نمايشگاه شهداي امسال خدمتتان تقديم مي‌گردد.اين نقشه طي جلسات متعدد گروه شهدا و با دريافت پيشنهادات دانش‌آموزان و فارغ التحصيلان و مطابق با چهار طرح عمده‌ي پيشنهاد شده از سوي ايشان تهيه و تنظيم گرديده است.سير كلي نمايشگاه بر اساس پيشنهاد دانش‌آموزان سال سوم طراحي شده است، اين سير طي شدن سه مرحله‌ي مشابه، در زمان‌هاي مختلف و مقايسه‌ي آنها با هم توسط بازديد‌كنندگان را شامل مي‌شود.

اين مراحل عبارتند از:

واقعه‌ي كربلا، مجاهدت حضرت امام حسين(ع)، پيروزي و رستگاري نهايي ايشان
انقلاب اسلامي و دفاع مقدس، مجاهدت حضرت امام و رزمندگان و شهدا، پيروزي و رستگاري نهايي ايشان
ما و شناخت رسالت تاريخي خود، لزوم تلاش و مجاهدت در اين راه، رستگاري و پيروزي نهايي ان‌شاء الله

پس از جلسات متعدد و تركيب ايده‌ها و طرح‌هاي موجود در نهايت طرح پيوست توليد گرديد. ان‌شاء الله پس از پايان دوره‌ي امتحانات دانش‌آموزان، اجرايي شدن اين طرح پيگيري مي‌شود. بازه‌ي زماني امتحانات فرصت مغتنمي است براي بهبود كيفيت اين طرح و از همين رو اين طرح اوليه محسوب مي‌شود.

از آنجا كه هفته‌ي شهدا ميراث مشترك همه‌ي ماست و نبايد آن را در قالب گروه‌ها و چارت سازماني دبيرستان محدود نمود. از حضرت‌عالي درخواست داريم با ارائه‌ي نظرات، پيشنهادات و انتقادات خود در باره‌ي طرح. علي الخصوص در حوزه هاي تخصصي خود، در ارتقاء كيفي و كمي نمايشگاه و برنامه‌هاي هفته‌ي شهدا سهيم باشيد.

براي اين منظور مي‌توانيد نظرات خود را به مسئول محترم هفته‌ي شهدا، جناب آقاي ميرقاسمي، يا مسئول نمايشگاه آقاي پورقربان اعلام نماييد.

 پيشاپيش از همكاري شما متشكريم.                   
 

به نقل از پرتال دبیرستان مفید (http://www.mecp.ir)

  نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 14:24  توسط گروه شهدا  | 

                                                     بسم الله الرحمن الرحيم

 

 خدمت خانواده ي محترم شهيد "علي حلاجيان "

 سلام عليكم

بنا به قولي كه داده شده بود مبني بر نوشتن خاطراتي از علي و اكنون كه در جبهه مسابقاتي در رابطه با خاطره نويسي بر پا شده. لذا تصميم گرفتم همان خاطره اي كه براي شركت در مسابقه نوشته ام براي شما هم ارسال كنم. باشد كه اين خاطرات معرف فرهنگ جنگ و فرهنگ دفاع براي دنيا باشد.

 

يكشنبه ۱۱/۱۲/۶۴

 

صبح براي نماز بيدار شدم ديدم طبق معمول بقيه بيدارند و در حال خواندن نماز. خوشا به حالشان من نمي دانم چه كسي اينها را بيدار مي كند فكر كنم خودشان هم ندانند به هر حال ديگر چيزي به اقامه نماز جماعت باقي نمانده بود و بايد ميرفتم و وضو ميگرفتم. وقتي

شهید علی حلاجیان

برگشتم نماز جماعت شروع شده بود بعد از آن مثل هر روز صبح زيارت عاشورا خوانده شد. هركس توي حالي بود يكي از بچه ها از بس اين زيارت را خوانده بود ديگر تمامش را حفظ كرده بود. يك زانو دربغل و يك دست روي ران كه هرچند وقت يكبار به نشانه مصيبت آنرا بلند مي كرد و روي پايش مي زد. حال عجيبي بود . بعضي ها بلند بلند گريه مي كردند. بعضي ها در دل مي سوختند. ديگر من نمي دانم وقتي كه آخر زيارت سر بر سجده گذاشتند چگونه ایشان را طلبيدند كه طولي نكشيد جوابش را گرفتند. يكي از آنها علي حلاجيان بود. بعد ازصبحانه هركس سر جاي خودش استراحت كرد. آخر ديشب قرار بود برويم خط راتحويل بگيريم تا لب آب هم رفتيم نماز مغربمان راهم با پوتين و بعضي كه وضو نداشتند مثل من با تيمم خوانديم ولي قبل از خواندن نماز عشاء بلندمان كردند برگشتيم داخل سوله. نمي دانم، مي گويند قرار بود در يكي از محورها پيشروي كنند. براي همين منطقه شلوغ ميشد ممكن بود قبل از رسيدن به خط بچه ها زخمي يا شهيد شوند. براي همين بچه ها خستگي ديشب را از تن به در مي كردند تا آن روز دوباره حركت كنيم، من هم فرصت را غنيمت شمردم به علي گفتم بيايد كمكم كند سرم را بشويم. او آب ميريخت من هم با آب مي شستم چركابها هم مي ريخت داخل گودالي كه كنار سوله در اثر بمب خوشه اي بوجود آمده بود، بعد از نهار ساعت حدود سه بود كه راه افتاديم رفتيم سوار نفربرهاي سپاه! )كاميون كمپرسي) شديم از سوله تا لب آب حدود يك ربع مي شد. همه چهره ها آرام انگار نه انگار دارند مي روند خط مقدم خطي كه خودشان شب عمليات آزاد كرده بودند، خطي كه شدت آتش آن براي همه روشن بود ولي با اين حال اصلاً كسي توي فكر آتش عراق نبود بعضي ها با هم شوخي مي كردند بعضي ديگر زير لب قرآن و گاهي زيارت عاشورا مي خواندند ولي نمي دانم علي چه مي كرد؟ او كه حدود هفت جزء قرآن را حفظ بود چه ذكري زير لب داشت؟ هر وقت چشمم در چشمش مي افتاد لبخندي ميزد لبخندي پر معنا ولي كو اهل معنا؟ يكدفعه كاميون ايستاد يكي دو نفر سرك كشيدند ببينند چه خبر شده بله رسيده بوديم با كمك همديگر تجهيزات را پايين برديم و بعد از كمي آماده حركت توي ستون قرار گرفتيم علي همه جا پشت سر من بود چون او امدادگر دسته بود و من كمك تير بار لذا همواره با هم بوديم. به لب اسكله رسيديم همان جايي كه روز ۲۲/۱۱/۶۴ يعني دو روز بعد از شروع عمليات در حالي كه در انتظار قايق بوديم تا براي ادامه عمليات برويم شاهد سقوط يك هواپيماي عراقي شديم.

براي بار سوم از اروند رود گذشتيم ولي اينبار با دفعه پيش خيلي فرق داشت دفعه قبل روي سرمان پر از هواپيما بود و دائماً اطرافمان بمباران يا توپ باران مي شد. ولي اينبار ديگر خبري از هواپيما نبود لااقل به شدت دفعه قبل نبود . هر چه باشد هفتاد تا هواپيما در اين منطقه سقط كرده.

به محض پياده شدن از قايق رفتيم سوار تويوتا شديم بعد از چند دقيقه حركت كرديم قرار بود دسته ما جلوترين خط را داشته باشد خط كه چه عرض كنم. همان جاده آسفالته فاو-ام القصر بود كه كنده و به صورت خاكريز طرفين جاده ريخته بودند. جلو جلو هم بصورت يك نعل اسب درست كرده بودند و تمام نيروي خط داخل همان نعل شكل كه بچه ها به آن پيشاني مي گفتند مستقر مي شدند قرار بود به جاي بچه هاي تيپ انصار الحسين برويم ما هم گردان انصار الرسول بوديم وقتي به خط رسيديم ديگر بيش از ساعتي به مغرب نمانده بود به محض رسيدن مسئول دسته به يك سنگر راهنماييمان كرد من و علي و سه نفر ديگر رفتيم توي سنگر، نمي شد ايستاد . ولي سقف نسبتاً محكمي داشت هنوز هوا كاملاً تاريك نشده بود، شروع كرديم به نظافت و تهيه غذا چند بيسكويت و تن ماهي پيدا كرديم. يكي دو نفر دم در را تميز مي كردند بقيه هم داخل را. بالاخره توانستيم تا حدي جمع و جور بشويم. به محض تاريك شدن هوا يكي يكي تيمم كرديم. غير از آنهايي وضو داشتند. يكي از بچه ها جلو نشست و بقيه هم پشت سر او. و باز هم نماز نشسته؛ حال اين نماز ها از هزار تا نماز ايستاده هم بيشتر بود چون توجه بيشتر بود چون تقرب بيشتر بود بعد از نماز كمي غذا خورديم كه يكدفعه آمدند دنبالمان گفتند برويم جلوتر هنوز تركيب و موقعيت خط كاملا دستم نيامده بود مخصوصاً اينكه ديگر هوا هم تاريك شده بود براي همين سريع وسايل را جمع كرده به راه افتاديم چند قدم جلوتر دوباره رفتيم داخل يك سنگر ديگر درازاي اين يكي دو برابر قبلي بود ولي عرضشان يكي بود يعني يك متر، علي پايش را به زور ميتوانست دراز كند. پس از مدتي عراق شروع كرد به كوبيدن، قبلا هم ميكوبيد كمي كه كوبيد يكدفعه ديديم جلوي سنگرمان مقداري خرج آر پي جي۷ آتش گرفت . كاري نمي شد كرد من و علي ته سنگر نشسته بوديم احساس كردم يكي رفته دارد آتش را خاموش مي كند. يكدفعه صداي انفجار ديگري از همانجا به گوش رسيد. چند ثانيه همه سكوت كردند. صداي خفيفي به درون سنگر رسيد. صداي كسي كه زخمي شده ولي دلش نمي آيد كسي به خاطر او از سنگر خارج شود. دفعه ي اول هيچ كس هيچ عكس العملي نشان نداد. دفعه ي دوم كه صدا بلند تر و واضح تر شد ناگهان ديدم علي چون كسي كه برق گرفته باشد از جايش پريده.

-          امدادگر ميخواهد؟

-     كسي چيزي نگفت از ته سنگر حركت كرد و در حالي كه كوله امدادش را برداشته بود رفت جلو. در اين بين يكي از حمل مجروحها خودش را به مجروح رساند و همينكه داشت او را بداخل سنگر مي آورد خودش هم زخمي شد ولي به هر ترتيبي بود آمدند. مجروح اول هم حمل مجروح بود كه قسمتي از روي مچ پايش كنده شده بود. حمل مجروح ما هم كمي صورتش سوخته بود ولي خون نيامده بود. علي خيلي سريع و خونسرد پاي اولي را بست. ساعت حدود ۹ شده بود و قرار بود پست عوض شود. من پاس آخر بودم. گرفتم خوابيدم. ولي چه خوابي... دو سه ساعت بعد...

-           بچه ها بلند شين. زود باشين. اومدن. عراقيها اومدن. هر كسي بره توي يك سنگر و تير اندازي كنه. دارن ميان...

همه وحشت زده از جا پريديم، خيلي بد جوري بيدارمون كرد. اصلاً حول شديم ولي طولي نكشيد كه توي سنگر تيربار كنار تيربارچي بودم. بعداً فهميدم اون بنده خدا حق داشت اون جوري بيدارمون كنه. عراقيها تا دو متري خاكريز بدون سر و صدا آمده بودند و احمقها به جاي اينكه جلوتر بيايند از همانجا شروع كردند به تير اندازي در جائي كه كسي از وجودشان با خبر نشده بود.

خدايا تو را شكر كه دشمنان ما را از احمقها آفريدي، به هر حال فرصت را از دست نداديم و شروع كرديم به پر كردن نوار تير بار، هي ما پر ميكرديم تيربارچي هم ميزد و الله اكبر ميگفت.

-     اِه ، اِه ايناهاشان عجب روئي دارن... با تمام كردن يك نوار در حاليكه بعدي را از ما ميخواست با خوشحالي و سرور آميخته با تعجب گفت:

-      همين جا وسط آب بودن. يك ستون عراقي يواش يواش داشتن ميامدن جلو ولي حالا ديگر... و در حالي كه ميلي به تعريف كردن از خودش نداشت براي اينكه ما از جريان با خبر باشيم گفت همشان را كشته. ما كه سرمان را بالا نمي برديم فقط تند و تند نوار پر ميكرديم چند متر اون طرفتر يك دوشكا با شليك مداومش تمام محوطه را روشن و خاموش ميكرد. يكدفعه ديدم سر و كله ي علي پيدا شد.

-          علي كجا بودي؟

-          چند تا سنگر اون طرفتر. اينجا كاري هست؟

-          آره بابا بيا كمك كن نوار را پر كنيم.

ديگر سنگر جاي پوكه افتادن هم نداشت پوكه هاي داغ با ضرب زياد ميامد مي خورد توي سر من و علي. ولي ديگر كسي فكر درد نبود. فقط نوار پر ميكرديم. منطقه يكپارچه آتش شده بود. دائماً كنارمان خمپاره ميخورد. يك خمپاره هائي كه سوت نداشت ولي قدرت انفجارش از خمپاره ۱۲۰هم دست كمي نداشت مي گفتند خمپاره ۱۰۰فرانسوي است. براي ما كه فرقي نميكرد . اگر خمپاره ۱۰۰۰هر جاي ديگر هم بود باز مي نشستيم و نوارمان را پر ميكرديم امّا علي...

چند وقت يكبار يكي ميامد مي گفت: حلاجي حلاجي بيا.

اونجا به علي حلاجيان، حلاجي مي گفتند واقعاً هم حلاجي كننده مشكلات مجروحين بود. بدون توجه به شدت آتش موجود، كوله امدادش را برداشته از سنگر بيرون پريد. تعجب آور بود. با اينكه اولين عملياتش بود خيلي دل و جرأت داشت. ميرفت و سريع هم بر مي گشت شروع كردم پر كردن نوار.

-        چي شد؟ كي بود؟

شهید حلاجیان در حیاط دبیرستان

-       هيچي يكي از بچه ها تير خورده بود توي سرش ولي سطحي بود. بستمش آومدم.

 

تا صبح به همين منوال گذشت وقتي هوا روشن شد ديگر از عراقيهاي زنده خبري نبود هر چه بود جنازه بود. شدت آتش هم كمتر شده. معلوم بود ديگر از پاتك ناميد شده بودند. مسئول دستمان آمد چند تا از بچه ها را برد توي سنگر استراحت كنند. به من هم گفت بروم طرف ديگر جاده داخل يك سنگر تيربار. من هم رفتم. ساعت حدود ۱۱شد كه به دو نفر ديگر كه آنجا بودند گفتم مواظب باشند خودم گرفتم آنجا خوابيدم. وقتي بيدار شدم ساعت ۱شده بود. به يكي از بچه ها گفتم بيايد پيش من.

وقتي كه آمد گفت:

-     اون طرف توي راه جنازه يك شهيد افتاده. سر و دستش نيست. شكمش هم بيرون ريخته. پرسيدم كيه؟ گفت: نميدونم. اصلاً معلوم نيست. بعد از مدتي براي رفع حاجت از سنگر خارج شدم و هنگاميكه داشتم برمي گشتم...

-       از كجا فهميديد حلاجي است؟

 

 پيك گروهانمان بود كه از من سوال كرد. اصلاً نمي دانستم راجع به چه چيزي صحبت مي كند!

 با تعجب سئوال كردم چي؟!

-          آره حلاجي شهيد شده. جنازه اش اصلاً سر نداشت يكي از دوستان نمي دونم از كجا فهميد، اونه!

-       در جا خشكم زد نمي دانستم چكار بكنم. رفتم توي سنگر اجتماعي ديدم...

بله. بچه ها ماتم گرفته با چشمان سرخ اشك آلود داخل سنگر نشسته اند ديگر نمي شد كاري كرد .

او رفته بود ، همچون مولايش حسين)ع) سر از پيكر و همچون اباالفضل العباس)ع) دست از بدن جدا، رفته بود بدون اينكه به كسي بگويد، رفته بود، بدون اينكه كسي بداند او رفتني است، رفته بود.

برگشتم رفتم توي سنگر تيربار و به دوستم گفتم: "اون شهيدي كه سر و دست نداشت علي بود."

  نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 13:42  توسط   | 
حلقوم ها را میتوان برید  اما فریادها را هرگز

فریادی که از حلقوم بریده برمی آید جاودانه میماند(شهید آوینی)

سلام خدا بر حلقوم هایی که تا ابد فریاد میزنند.

لعنت خدا بر گوشهای ناشنوایی که فریادها را نمیشنوند.

سلام خدا بر اربابی که بر نیزه غریبی تکیه زده بود و طنین صدای هل من ناصرش هنوز هم گوشها را مینوازد.

لعنت خدا بر کسانی که ایستادند و غریبی اش را فقط تماشا کردند.

هل الدین الا الحب و البغض؟

  نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 0:4  توسط   | 
سلام،

سال اولی که اومده بودیم مفید (سال 75)
کارهای هفتۀ شهدا دست دوره سه ایها بود.

نمی دونید چه ضد حالی بود.
خودشون همۀ کارها رو دست گرفته بودند و نمی گذاشتن بچه های دوره های دیگه بیان تو کار.
یه "واحدی" داشتیم که تو این قضیه سرآمد شده بود؛
چون تونسته بود یه روز تو نمایشگاه مسئول شربت دادن بشه!
فکر کنم هیچ سال دیگه ای هم کارهای هفتۀ شهدا مخصوص یه دوره نبوده؛
نه قبلش و نه بعدش.

نمی دونم برای ما این طوری بود یا برای بقیه هم همین جوریه؛
سال اول هفتۀ شهدا یه جور دیگه است.
یه حسی بهت می ده که شاید سال های دیگه این جورش تکرار نشه.
اون سال هفتۀ شهدا برای ما یه جور دیگه بود...

- - - - - - - - - - - - - - -
پی نوشت:
نوشتن تو یه همچین جایی هم افتخار داره هم ترس؛ امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم. یا علی
  نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 18:21  توسط مسعودمسیح تهرانی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM