شهدا |
از وقتی رفتیم دانشگاه (تهران)
دلم هوایی شهدا بود.
۱- وقتی می رفتی سالن چمران
عکس امیری مقدم و صالحی رو می دیدی
یه جوریت می شد.
انگار برگشتی خونه خودت.
جایی که الگوهای زندگیت اونجا نفس کشیدن؛
جایی که تو راهروهاش خون شهید ریخته.
جایی که اسم تالاراش بوی شهادت می ده.
۲- از همون اول عرضه نداشتم همت کنم
یا حتی وقتی بقیه جلو می افتن هواشون رو داشته باشم.
اگه سال اول زحمتاشون رو کمتر دیدم
پارسال هر روز از کنار زمین بازی رد می شدم.
تا نصفه شب نمایشگاه می زدن.
بجز دمشون گرم چی میشد گفت؟
نمایشگاه با صفایی بود.
اینکه بگم حال کردم چه اثری داره؟
می گفتن کم استقبال شده
خالی مونده
نیروهامون تلف شده
سال آخرش بوده
فکر می کنی من جرأت می کردم چیزی بگم؟
۳- امروز رسمی به میثم سلام کردم.
همونی که دوتا داداشش مفیدین و پیگیر اصلی نمایشگاه پارسال بود.
سخته که خودت رو به نشناختن بزنی که طرفت راحت باشه.
به هر حال این بازی چند ماهه تموم شد.
یه غصه دیگه هم تموم شد.
به جون خودم شنیدم که به رفیقش می گفت
امسال هم می خوان نمایشگاه بزنن.
دمشون گرم.
۴- مگه میشه ولمون کنن؟
یا علی
سلام.
«شهادت سیدهادی تابلویی است که نشان می دهد
ما در رهبری حزب الله
فرزندان خود را برای آینده تربیت نمی کنیم.
ما به فرزندانمان که به خطوط مقدم می روند افتخار می کنیم
و در هنگام شهادت آنان سرفراز می شویم.»
از سخنرانی سیدحسن نصرالله، سپتامبر ۱۹۹۷، چند روز پس از شهادت پسرش
به نقل از کتاب «حزب الله لبنان» نوشتۀ شیخ نعیم قاسم
یا علی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|