شهدا |
گفتم ميرم برات خواستگاري بگم پسرم چه کاره است؟
گفت بگو بسيجي پادگان امام رضاست.
گفتم تو که عاشق سپاهي چرا پاسدار نميشي؟
گفت من کجا سپاه کجا هنوز لياقت ندارم.
پاسدارهايي که آمده بودند مراسم ختم ميگفتند توي سپاه فرمانده بود !!
*************
گفت تا وقتي جنگ باشه بايد جبهه باشم. ميخوام اردواج کنم دينم کامل شود
تا مانعي براي شهادت نباشد
و اگه شهيد شدم شماهم به اجر وثواب ميرسيد.
مادرش هم ميگفت
محمد علي مال شهادته؛ اون قدر جبهه ميفرستمش تا شهيد شود
اگر راضي اي زنش شو.
خودم قبول کردم.
با خودم گفتم امثال ما بايد به اينا جواب بدن.
مراسم يک مهماني ساده بود.
لباس عروسي هم نبود.
حلقه هم همان حلقه نامزدي بود.
دو روز بعد ساکش را بست و رفت.
يک ماه ونيم آنجا بود و يک روز اينجا.
اين بار گفته بود زودتر بر مي گردم
همه چيز را آماده کرده بودم براي شروع زندگي
داشتم پرده ها را ميدوختم که خبر شهادتش را آوردند ...
خاطراتي از شهيد محمد علي رثايي
یا علی
سلام.
«استاد محمد قورچانی در دوم فروردین ماه 1331 در محله خوزان خمینی شهر اصفهان چشم به جهان گشود. پس از طی دوران کودکی و نوجوانی و ادامه تحصیل جهت اخذ مدرک دیپلم به تهران عزیمت نمود و در سال 1348 تکواندو را نزد استاد کره ای به نام جونگ که دان شش داشت فراگرفت.
در سال 1350 پس از بازگشت از تهران بنیانگذار تکواندو و در اصفهان شد و باشگاه ورزشی والعصر را در سه راه ملک شهر تأسیس کرد و در بین شاگردان به استاد (قوچانی) معروف شد. ایشان کلاس را با قرائت سوره والعصر شروع می کرد و برای شاگردان از پرورش روح جوانمردی و فتوت سخن می گفت. استاد بسیار در کلاس جدی و متناسب با روحیات شاگردان با آنها ارتباط برقرار می کرد. استاد در سال 1355 ازدواج نمودند که ثمره ی این ازدواج دو پسر و یک دختر به نامهای امیر (دارای مدرک دکترای داروسازی)و حسین (لیسانس مکانیک) و زهرا (لیسانس مامایی) شدند.
پس از درگیری در فلسطین و لبنان، ایشان به همراه شهید دکتر چمران و تعدادی از ورزشکاران با شگاه به عنوان یک چریک به لبنان رفت و به آموزش نیروهای فلسطینی و مبارز اسرائیل غاصب پرداخت و در آنجا به ابوفاضل معروف شد.
پس از حمله عراق به ایران در سال 1359، به همراه جمعی از ورزشکاران باشگاه (کمربند مشکی ها) در ابتدایی ترین روزهای جنگ در جبهه حاضر شد و به همراه دکتر شهید چمران نقش بسزایی در سازماندهی اوضاع داشت. ایشان فرمانده گردان تیپ 25 کربلا بود و سرانجام در تاریخ 3/1/1361 در عملیات فتح در جبهه شوش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.پیکر ایشان درتهران وسپس در اصفهان تشییع شد وسر انجام در گلزار شهیدان شهرستان خمینی شهر به خاک سپرده شد. از شاگردان بزرگ ایشان می توان به مرحوم حاج زمان خلیلیٍٍ و استاد عباس خسروی اشاره کرد.
ازدیگر شاگردان شهید استاد محمد قوچانی اولین رئیس فدراسیون تکواندو، ریاست فعلی فدراسیون و دو تن از کارگردانان سینمای دفاع مقدس، (ابوالقاسم طالبی و مجتبی راعی) و بسیاری از داوران و مربیان رده بالای فدراسیون تکواندو کشور را می توان نام برد.»
این قدر بهم چسبید که همه اش را کپی کردم اینجا؛ این هم نشانی اصلش:
http://irvani.com/weblog/?p=430
ممد نبودی
ببینی شهر آزاد
گشته
خون یارانت پرثمر گشته
آه و واویلا کو
جهانآرا؟
نور دو چشم تاج سر
ما
امیدم گشته ناامید بعد از هجر تو
یاران میآیند اندر پی
تو
موسوی آمد در پیات استقبالش کن
به دشت
رضوان تو مهمانش
کن
آه و واویلا کو جهانارا؟
نور دو چشم تاج سر ما
بخشی از
وصیت نامه محمد جهان آرا
…
به مناسبت شهادت شهید شیرودی؛ با تشکر از سایت خبری فردا و آقای احمد احمدی.
شهید شیرودی که در جریانات پیروزی انقلاب با پیشمرگان کرد مسلمان همکاری کرده بود،
با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به سپاه غرب کشور پیوست.
وی که با شروع جنگ تحمیلی در 31 شهریور1359 به منطقه کرمانشاه رهسپار شده بود
در جریان یکی از مأموریت های خود
با سرپیچی از فرمان بنی صدر مبنی بر تخلیه پادگان و انهدام انبار مهمات منطقه،
به همراه دو خلبان همفکر خود و با دو هلیکوپتری که در اختیار داشتند،
در طول 12 ساعت پرواز بی نهایت حساس و خطرناک
که وی به عنوان تنها موشک اندازپیشاپیش دو خلبان دیگربه قلب دشمن یورش برد،
توانست مهمات دشمن رادرهم کوبیده
وخسارات سنگینی بر دشمن وارد آورد.
شجاعت و ابتکار عمل این شهید نه تنها در سراسر کشور،
بلکه در تمام خبرگزاری های مهم جهان منعکس شد.
بنی صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقاء درجه داد،
اما وی درجه تشویقی را نپذیرفت
وتنها خواسته اش را دیدار با حضرت امام
و بیان کارشکنی های بنی صدر
وبی تفاوتی برخی ازفرماندهان اعلام کرد.
درهمان ایام به دستورفرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت
و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقاء یافت،
اما طی نامه ای به فرمانده هوانیروز کرمانشاه در 9 مهر 1359 چنین نوشت:
" اینجانب خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می باشم
وتا کنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ ها شرکت نموده ام،
منظوری جز پیروزی اسلام نداشته ام
و به دستور رهبرعزیزم به جنگ رفته ام.
لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده اند، پس گرفته
و مرا به درجه ستوانیار سومی که بوده ام، برگردانید".
یا علی
- - - - -
پ. ن.
خدا ما رو هم بیامرزه!
از وقتی رفتیم دانشگاه (تهران)
دلم هوایی شهدا بود.
۱- وقتی می رفتی سالن چمران
عکس امیری مقدم و صالحی رو می دیدی
یه جوریت می شد.
انگار برگشتی خونه خودت.
جایی که الگوهای زندگیت اونجا نفس کشیدن؛
جایی که تو راهروهاش خون شهید ریخته.
جایی که اسم تالاراش بوی شهادت می ده.
۲- از همون اول عرضه نداشتم همت کنم
یا حتی وقتی بقیه جلو می افتن هواشون رو داشته باشم.
اگه سال اول زحمتاشون رو کمتر دیدم
پارسال هر روز از کنار زمین بازی رد می شدم.
تا نصفه شب نمایشگاه می زدن.
بجز دمشون گرم چی میشد گفت؟
نمایشگاه با صفایی بود.
اینکه بگم حال کردم چه اثری داره؟
می گفتن کم استقبال شده
خالی مونده
نیروهامون تلف شده
سال آخرش بوده
فکر می کنی من جرأت می کردم چیزی بگم؟
۳- امروز رسمی به میثم سلام کردم.
همونی که دوتا داداشش مفیدین و پیگیر اصلی نمایشگاه پارسال بود.
سخته که خودت رو به نشناختن بزنی که طرفت راحت باشه.
به هر حال این بازی چند ماهه تموم شد.
یه غصه دیگه هم تموم شد.
به جون خودم شنیدم که به رفیقش می گفت
امسال هم می خوان نمایشگاه بزنن.
دمشون گرم.
۴- مگه میشه ولمون کنن؟
یا علی
سلام.
«شهادت سیدهادی تابلویی است که نشان می دهد
ما در رهبری حزب الله
فرزندان خود را برای آینده تربیت نمی کنیم.
ما به فرزندانمان که به خطوط مقدم می روند افتخار می کنیم
و در هنگام شهادت آنان سرفراز می شویم.»
از سخنرانی سیدحسن نصرالله، سپتامبر ۱۹۹۷، چند روز پس از شهادت پسرش
به نقل از کتاب «حزب الله لبنان» نوشتۀ شیخ نعیم قاسم
یا علی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|