شهدا |
گفتم ميرم برات خواستگاري بگم پسرم چه کاره است؟
گفت بگو بسيجي پادگان امام رضاست.
گفتم تو که عاشق سپاهي چرا پاسدار نميشي؟
گفت من کجا سپاه کجا هنوز لياقت ندارم.
پاسدارهايي که آمده بودند مراسم ختم ميگفتند توي سپاه فرمانده بود !!
*************
گفت تا وقتي جنگ باشه بايد جبهه باشم. ميخوام اردواج کنم دينم کامل شود
تا مانعي براي شهادت نباشد
و اگه شهيد شدم شماهم به اجر وثواب ميرسيد.
مادرش هم ميگفت
محمد علي مال شهادته؛ اون قدر جبهه ميفرستمش تا شهيد شود
اگر راضي اي زنش شو.
خودم قبول کردم.
با خودم گفتم امثال ما بايد به اينا جواب بدن.
مراسم يک مهماني ساده بود.
لباس عروسي هم نبود.
حلقه هم همان حلقه نامزدي بود.
دو روز بعد ساکش را بست و رفت.
يک ماه ونيم آنجا بود و يک روز اينجا.
اين بار گفته بود زودتر بر مي گردم
همه چيز را آماده کرده بودم براي شروع زندگي
داشتم پرده ها را ميدوختم که خبر شهادتش را آوردند ...
خاطراتي از شهيد محمد علي رثايي
یا علی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|