سلام.
... رویا تیموریان رو بردند تو یه اتاق پر از تابوتهای پوشیدهشده با پرچم ایران (فیلم ظهر جمعهی شبکه پنج).
پرانتز1( یاد معراج شهدای یزد افتادم؛ اون روزی که یه سری شهید رو میخواستند یه شب بیارن تو مراسم دانشگاه و ما رفتهبودیم خودمون رو تو گروه هماهنگی قاطی کنیم. یه ساختمون با معماری قدیمی، پنجرههای با شیشههای رنگی و یه سالن بزرگ خالی با چند تا تابوت. و من و ما. حالا که ظاهراً دانشگاه هم شهیددار شده.)پرانتز بسته
از یه تابوت یه بقچهی سفید در آوردند و از توش یه کیسه کوچک وسایل و گذاشتن جلوش. و من مات این موقعیت که چطور یه زن بعد 18 سال باید با شوهرش مواجه بشه.
و چقدر یاد آن فیلمهایی افتادم که در آرشیو مدرسه بود؛ مادر و همسر شهید استخوان به صورت میکشیدند. و این برداشتی است مبهم از تصاویری که هیچگاه جرأت نگاهشان را نداشتم، یا سریع رد میشدن یا از بقیه شنیده بودم.
و چقدر یاد خاطرات برادر شهید صادقنیت افتادم. انقدر بیمعرف شدهام که نامش هم به یادم نمانده (بجای آرش یه اسم دیگه انتخاب کرده بود، محمد یا حسین). دوره 4 بود دیگه؟
برادرشان پزشک بودند، مفیدی و چند سال بزرگتر. و چه حالی داشتند وقتی برادر کوچکتر مفقود شدهبود. بخصوص زمانی که باید مدام میرفتند برای شناسایی. اول از روی خصوصیات ظاهری و جسمانی و بعد از چند سال دیگه نشونهها شده بود خواص انگشت شست پا!
نمیشه یکی توضیح بده که چطور میشه یه آدم با همهی هیکل و هوش و انرژی بره و تو راضی باشی به برگشتن خاکستر استخوانش ...
یا علی
- - - - - -
شرمنده اگر متأثر شدید.
وصیتنامهی شهید پناهی

نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 14:42  توسط مسعودمسیح تهرانی
|